تبليغاتX
love

love

شعر کانديد

 

 

اين شعر کانديد اي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

When I born , I Black , When I grow up , I Black ,
When I go in Sun , I Black , When I scared , I Black ,
When I sick , I Black , And when I die , I still black...
And you White fellow,
When you born , you pink , When you grow up , you White,
When you go in Sun , you Red , When you cold , you blue,
When you scared , you yellow , When you sick , you Green,
And when you die , you Gray...
And you call me colored???.. .. ........"


وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم....
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟..........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

دوستت دارمممممممم

 

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم

چگونه فراموشت کنم تو را...

که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی

و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

و با صداقت عاشه انه ات دلش را به درد آوردی

چگونه فراموشت کنم تو را...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

داستان دو عاشق خجالتی...!!!

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.

می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . .

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

داداش هومن ام

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت


         تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

کلمات جالب با معنای عمیق هر کلمه

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.

ادامش در بقیه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

داستانهای جالب

آلیس مونرو

 

من مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعا دید. بعد از آن دیگر می­دانست که توقع چه چیزی  داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زن­های زائو گریه­هاشان را می خوردند یا با صدای بلند درد می کشیدند و اتاق­­ زایمان­های پرنوری که نوزادها به دنیا می­آمدند، راه نمی دادند. پدرها فقط بعد از این که مادرها  مرتب و سرحال زیر پتوهای رنگی توی بخش یا اتاق­های خصوصی و نیمه­خصوصی بستری می­شدند به دیدن آن‌ها می­آمدند . مادر من اتاق خصوصی داشت، چون موقعیت اجتماعی­اش در شهر این­طور ایجاب می­کرد و به خاطر آن­چه بعدا پیش آمد،  خوب هم شد که اتاق خصوصی داشت.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ادامه داره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

جالب

وقتی به جایی میروی یعنی خانه داری

و وقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

 

 Having a place to go is home

 Having someone to love is a FAMILY

 

قشنگن بقیش تو ادامست........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط محمد ایمانی  | 

(کاهش)

کاش در دهکده عشق فراوانی بود


توی بازار صداقت کمی ارزانی یود


کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم


مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود


کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب


روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود


کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد


قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود


کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم


رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود


مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست


کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود


چه قدر شعر نوشتیم برای باران


غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود


کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها


دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود


کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد


و به یادش همه شب ماه چراغانی بود


کاش اسم همه دخترکان اینجا


نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود


کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر


غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود


کاش دنیای دل ما شبی از این شبها


غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود


دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم


راز این شعر همین مصرع پایانی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط محمد ایمانی  |